‏نمایش پست‌ها با برچسب مجاهد خلق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مجاهد خلق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ فروردین ۱۹, پنجشنبه

ایران - گرامیداشت شهدای مجاهد خلق اشرف در 19 فروردین 1390


مریم رجوی 
امروز 19 فروردین پنجمین سالگرد حماسه فروغ اشرف حماسه فراموشی ناپذیر مجاهدان اشرفی در اشرف در سال 1390 است .
در این روز مزدوران عراقی بدستور خامنه ای به قرارگاه اشرف محل استقرار مجاهدین خلق ایران حمله کرده و36نفر ازمجاهدان در این حمله به شهادت رسیندند و صدها تن نیز مجروح شدند.
در این حمله آسیه رخشانی - صبا هفت برادران- مهدیه مدد زاده- نسترن عظیمی - شهناز پهلوانی- فاطمه مسیح - مرضیه پور تقی-  فائزه رجبی - سعید چاووشی- زهیر ذاکری- منصور حاجیان- امیر مسعود فضل اللهی- بهروز ثابت - خلیل کعبی- اکبر مدد زاده - فریدون عینی - حنیف کفایی - احمد آقایی-غلام تلغری- اکبر مددزاده-محمد قیومی - ناصر سپه پور- حسن اوانی - مسعود حاجیلویی- علیرضا طاهرلو-بهمن عتیقی - محمد رضا پیرزادی-مهدی برزگر- حسین احمدی - محمد رضا یزداندوست- قاسم اعتمادی- سعید رضا پورهاشمی - جعفر بارجی- مرتضی بهشتی - ضیا پورنادر- ورقا سلیمانی -مجید عبادیان به شهادت رسیدند .
در روز 18فروردین به مناسبت یادبود این شهدا مراسمی در اورسوراواز با حضور خانم مریم رجوی رئیس جمهور برگزیده شورای ملی مقاومت ایران برگزار شد که درسخنرانی که خانم مریم رجوی به همین مناسبت داشتند گفتند:
درسهايي كه در تاريخ تمام جنگهاي ملي و ميهني و انقلابي بي‌نظيراست. درسهايي 
كه ايران و ايراني، هرچند سوخته جان وجگر سوخته، اما ازآن به خود مي بالند. 
درسهايي كه مردم ايران و مردم عراق و وجدان بشريت را تكان داد و بيدار كرد». 
درود بر خانواده ها و پدران ومادران مقاوم و آزاده این شهیدان والامقام.
حماسة فروغ اشرف، جلوه درخشانی بود ازمقاومت وتسلیم‌ناپذیری مردم ایران در
 مقابل دیکتاتوری مذهبی حاکم بر ایران وسلام برخواهران عزیزم آسیه و صبا، 
مهدیه و نسترن، شهناز و فاطمه و فائزه ومرضیه که ایستادگی‌ آنها درخط مقدم نبرد 
یکی از بینات برحق شورای مرکزی مجاهدین است.
در پنجمین سالگرد حماسه فروغ اشرف، نبردمجاهدین در برابرجنایت علیه بشریت 
وهجوم قوای نخست‌وزیروقت دست‌نشاندة ولایت فقیه درعراق، به فاتحان پایداری 
سرخ‌فام اشرف، درودمی‌فرستیم.

۱۳۹۴ شهریور ۱۲, پنجشنبه




مجاهد خلق عباس داوری یکی از مسئولین سازمان مجاهدین خلق ایران با سابقه ای طولانی از مبارزه در دو دیکتاتوری شاه و شیخ از روزهای نخست سازمان و تاسیس آن واز شهید بنیانگذار محمد حنیف نژاد میگوید توجه شما را به این مطلب زیبا جلب میکنم:
دیدن پنجاهمین سال تأسیس سازمان پرافتخارمجاهدین خلق ایران ، هر انسان آزاده و ضد بهره‌کشی را آن‌چنان به وجد می‌آورد که ‌گویی آن جامعه‌ی آرمانی را به چشم می‌بیند. وقتی از قله پنجاهمین سال تولد این سازمان به گذشته می‌نگریم، ملاحظه می‌کنیم که در این برهه از تاریخ پر پیچ و خم خلقمان، چه ارزشهای نوینی خلق شده و چگونه خالقان این ارزشهای نوین جامعه انسانی، سازمان افتخارآفرین مجاهدین خلق ایران را به یک گنجینه عظیم ملی و میهنی، سرشار از شرف و عزت، عزم و اراده و ماندگار برای خلق خود، تبدیل کرده‌اند. آری:
نیم قرن فداکاری و صداقت ورزی
نیم قرن وفای برعهد و پیمان با خدا و خلق خدا
نیم قرن شلاق خوردن و سوختن بر تخت شکنجه‌های شاه و شیخ
نیم قرن شکفتن گلزار قلبها و مغزها در کشت گلوله‌های شاه و شیخ
نیم قرن پایداری پرشکوه و استقامت کم نظیر در برابر توطئه‌های ارتجاع و استعمار
نیم قرن پرچم عزت، شرف و کرامت و سر بلندی یک خلق را در دست فشردن
نیم قرن سرسائیدن در آستان کبریایی پروردگار یکتا تا در مقابل هیچ قدرتی سر فرود نیاوردن
نیم قرن در اهتزاز نگه‌داشتن پرچم اسلام راستین و دین پاک محمدی و احیای ارزشهای والای علوی
نیم قرن مورد اعتماد و امید یک خلق بزرگ قرار گرفتن
نیم قرن مجاهدت در راه خدا و خلق خدا. همان خدایی که «او، ما را برگزیده است»... (1)
... .
این است سازمان مجاهدین خلق ایران در پنجاهمین سال تولد خود
راستی رمز این ماندگاری و این بالندگی و شکوفایی در زیر ضربات نابود کننده، در چیست؟ برای پاسخ به این موضوع باید به نیم قرن قبل برگشت. در اوایل سال 1347، به‌طور تصادفی با شهید محمد یقینی، مجاهد قهرمانی که به دست اپورتونیستها به‌شهادت رسید، در تهران دوست و هم خانه شدیم. در آن زمان من دانشجوی انستیتوی تکنولوژی راه‌آهن بودم و از ساعت 6 عصر تا 12 شب در یک خیاطی کار می‌کردم. محمد یقینی و من روزانه یکی دو ساعت با هم کتاب می‌خواندیم و بحث می‌کردیم و جمعه‌ها به کوه نوردی می‌رفتیم. با توجه به این‌که اوایل سال 1346، با تهدید ساواک از دبیری سندیکای کارگران خیاطی تبریز که یک سال پیش تأسیس کرده بودیم و بیش از 300 کارگرعضو داشت، مجبور به استعفا شده بودم، ذهنم بسیار درگیر بود که در مقابل این رژیم که حتی یک تشکل کارگری «صنفی» را هم برنمی‌تابد، چه باید کرد؟ و من که در تجربه، به ضرورت مبارزه مسلحانه رسیده بودم، اما چون هیچ‌وقت در محیط روشنفکری و بحث و فحصهای آن‌چنانی نبودم، راهی پیدا نمی‌کردم. در چنین شرایطی دوست شدن و کتاب خواندن و بحث با محمد یقینی برایم ارزشمند بود.
ادامه ....

۱۳۹۴ شهریور ۹, دوشنبه

ایران - 10شهریور سالگرد حماسه کهکشان زهره در اشرف گرامی باد!


شهدای قتل عام کهکشان زهره در اشرف
10شهریور دومین سالروز حماسه جاویدان کهکشان زهره در اشرف است .
در این روز مزدوران مالکی بدستور پدر خوانده خود خامنه ای به گمان خود برای دستگیری و یا کشتن همه صد مجاهد خلق باقیمانده در اشرف به قرارگاه اشرف حمله کرده و 52 مجاهد خلق اشرفی را به شهادت رساندند .
جنایتی که با هیچ معیاری قابل وصف نیست .چرا که ابتدا آنها را دستبند زده و وقتی با مقاومت آنان مواجه میشوند با شلیک گلوله به سرشان تیرخلاص میزنند.
مجاهدانی که هرکدام تاریخی از سازمان پرافتخار سازمان مجاهدین خلق ایران بودند و با شهادت خود در اشرف بعنوان دژ ایستادگی در مقابل ارتجاع دفتر زندگی خود را به زیباترین شکل ممکن بستند و تاریخ ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران را سراسر غرورو افتخار کردند.
در سالگرد غرورآفرین این شهدای والام مقام سوگند میخوریم که تا بند از بند این رژیم خون آشام نگسلیم از پای ننشسته و تنها با سرنگونی این رژیم خون آشام انتقام همه این خونهای پاک و همه جوانان مردم ایران گرفته خواهد شد.

۱۳۹۴ شهریور ۴, چهارشنبه

ایران - شهدای قتل عام از مجاهد خلق فروزان سعید پور :ناهید تحصیلی، همراه برادرش پرکشید


ناهید تحصیلی

مجاهد خلق فروزان سعید پور از زندانیان سیاسی بعد از سال 60 از قتل عام و شهدای آن میگوید :
یکی از روزهای زمستان سال‌60 بود. در بند‌4 واحد‌3 قزل‌حصار بودم از سر و ‌صدایی که از زیر ‌هشت بند به‌گوش می‌رسید فهمیدیم که باز یک‌سری از نفرات جدید وارد بند شده‌اند بعد از پرس و ‌جو فهمیدیم که این نفرات از اوین به بند ما منتقل شده‌اند در بین آنها خواهری بود که به سلول ما آمد. اسمش را پرسیدم گفت ”اسمم فاطمه است ولی ناهید صدایم می‌زنند“. یکی دو روز بیشتر نگذشته بود که با او بیشتر آشنا شدم، حین صحبت با او یکدفعه چشمم به پاهایش افتاد دیدم آثار شکنجه روی پاهای او به‌خوبی دیده می‌شود. پوست روی پاهایش کاملاً قهوه‌ای و چروک‌خورده بود از او سؤال کردم ”پات چی شده“ گفت ”معلومه دیگه جای کابله“. در پاسخ به‌ سؤالات بعدی من ریزتر توضیح داد که در اثر ضربات خیلی زیاد کابل پاهایش متلاشی شده و کلیه‌هایش از کار افتاده بود. در بهداری اوین او را دیالیز کرده و پایش را عمل می‌کنند. برای عمل پا به‌دلیل این‌که پوست و نسوج آن از ‌بین رفته بود ناچار شده بودند از قسمت بالای ران پای او، قسمتی از پوست را کنده و به‌روی پایش پیوند بزنند. او در یک خانواده مذهبی بزرگ شده بود. وقتی بیشتر با او آشنا شدم برایم تعریف کرد که چطور او به‌همراه یک خواهر و دو برادرش که همگی از هوداران خیلی فعال سازمان بودند توسط یک برادر دیگرش که از مزدوران رژیم بوده درمرداد ماه سال60 لو رفته و دستگیر شدند و همگی زیر شکنجه‌های شدید رفتند. خواهرش دکتر فهیمه تحصیلی و یکی از برادرانش به‌نام حسین تحصیلی در شهریورماه اعدام شدند وخود ناهید در بند 209 
 شکنجه‌هایش ادامه می‌یابد‌. برادر مزدورش یکبار در بند 209سراغ او می‌آید و به او می‌گوید اگر تو فقط قبول کنی که بیایی و پیش من زندگی کنی من همین الآن می‌توانم تو را آزاد کنم که ناهید عکس‌العمل شدیدی نشان می‌دهد و او را سرجایش می‌نشاند. برادر دیگرش حمید نیز در یکی از بندهای قزل‌حصار بود. برایم عجیب بود که چطور برادر مزدورش در رذالت تا لو دادن خواهر و برادر مجاهد خودش هم پیش‌رفته و باعث شکنجه و شهادت آنها شده بود.

۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

ایران - مجاهد خلق خدیجه برهانی تنها بازمانده خانواده برهانی از پدر برهانی پدر شش شهید مجاهد میگوید

پدر برهانی و شش فرزند شهید مجاهدش 
خاطره زیر را خدیجه برهانی تنها بازمانده خانواده برهانی از پدر برهانی پدر شش شهدی مجاهد میگوید:
خاطره زیر را خدیجه برهانی تنها بازمانده خانواده برهانی از پدر برهانی پدر شش شهدی مجاهد میگوید:
پدرم از جمله فعالان سیاسی در زمان شاه بود و با بازاریان و کسانی‌که مخالف شاه بودند، در ارتباط بود. در هر تحصن و تظاهراتی علیه شاه شرکت می‌کرد. همیشه مورد احترام بقیه بود؛ خیلی به مردم فقیر کمک می‌کرد، همیشه وقتی می‌شنید که خانواده‌ای مشکل مالی دارد، مشکلش را حل می‌کرد.
در زلزله‌ی بوئین زهرای قزوین که خانواده‌های زیادی کشته شدند، به همه اهل شهر سفارش کرد هرکس یک بچه یتیم را نزد خود ببرد. خودش هم برای یک زن که یک بچه کوچک داشت و شوهرش را از دست داده بود، خانه خرید و هزینه زندگی‌اش را فراهم کرد. پدر همچنین به یکی از آخوندها به نام (باریک‌بین) که خانواده‌اش در زلزله از بین رفته بودند کمک کرد و به زندگی او سر و سامانی داد. اما در زمان خمینی همان آخوند باریک‌بین امام جمعه قزوین شد و مقابل پدرم ایستاد و برادرانم را دستگیر کرد. خانواده‌های مجاهدین و شهدا به پدرم گفتند که یکبار نزد باریک‌بین برو شاید کمکت کند، پدرم گفته بود من حاضرم پسرانم را نبینم ولی به فرد کثیفی مثل باریکبین التماس نکنم.
بعد که فامیل اصرار می‌کنند پدر سراغ آن آخوند مرتجع می‌رود و می‌گوید: پسران مرا چه‌ کار کردی؟ کجا هستند، هر روز مرا و مادرشان را سر میدوانی از این شهر به آن شهر از این زندان به آن زندان!
در زمان انقلاب نیز پدرم خیلی فعال بود و همیشه در صفوف جلوی تظاهر کنندگان بود و همه را نیز تشویق می‌کرد،
پدرم اوایل انقلاب هنوز به خمینی معتقد بود و یک عکس 4متری تهیه کرده و به خانه آورده بود. یک روز برادرم مهدی عکس را برداشت و با خود برد و هرعکس دیگر از خمینی را که در اتاقهای مختلف بود جمع کرد. پدرم گفت چه کسی این عکس را برداشته، اما وقتی فهمید مهدی این کار را کرده، دیگر هیچ حرفی نزد، چون روی حرف او حرفی نمی‌زد.
به‌دلیل سرشناس بودن، در قزوین، مردم در همه‌ی امورمختلف از او کسب تکلیف می‌کردند. یکبار فضایی ایجاد شد که خمینی در ماه دیده می‌شود. هرکس زنگ می‌زد و از پدرم سؤال می‌کرد که این‌که گفته می‌شود عکس خمینی درماه است درست است؟ پدرم با عصبانیت می‌گفت این عوام فریبی است.
به‌دلیل کارهایی که می‌کرد، رژیم خمینی فرمان خلع لباس او را داد ولی او گفت می‌خواهند در این لباس به هر ظلمی که می‌کنند مشروعیت بدهند، لذا هرکاری هم بکنند من این لباس را در نمی‌آورم.
درفاز سیاسی خانه‌ی پدر و خودرو خانوادگی و موتور وغیره، همه دراختیار مجاهدین بود و طبقه بالا دربست در اختیار بچه‌ها بود. درسال 60 اواخر فاز سیاسی در5فروردین برادرم حسین برهانی را در دکه‌ی فروش نشریه و کتاب با بقیه بچه‌ها دستگیر کردند. پدرم برای سخنرانی رفت و در مورد این دستگیریها افشاگری کرد.
درفاز نظامی دستگیری فرزندانش و بطورخاص شهادت اولین فرزندش در18 شهریور60 مسیراو را کاملاً تغییر داد و دست به افشاگری علیه خمینی زد. در هر کوچه و خیابان، حتی در مجالس روضه‌خوانی دست به افشاگری می‌زد، و می‌گفت باشهادت فرزندانم، خون من که از آنها رنگین‌ترنیست، حالا که خمینی همه‌ی آنها را ازمن گرفت، زندگی بعد از آنها برای من هیچ ارزشی ندارد، و تنها می‌خواهم راه و رسمی که آنها رفتند را من نیز بروم..
در فاز نظامی درهمان زمان که 5نفراز فرزندانش (محمدعلی، احمد، حسین، حسن و خدیجه برهانی) در زندان بودند اموال و خانه‌اش را نیز ضبط کردند، خودرو شخصی خانوادگی، 6موتور برادرانم، و فرشهای خانه را درحمله و هجوم به خانه با خود بردند، خانه را تخریب کردند، در و دیوارخانه را کندند، باغچه را زیر و رو کردند، گلدانها را شکستند، بخشی ازسقف شیروانی را برداشتند، به خیال خود دنبال مدرک و ردی از سلاح بودند، پدرهمیشه می‌گفت اینها روی مغول را سفید کردند.
درهمان ایام نیز 2فرزند دیگرش (مهدی، مفیدبرهانی) به زندگی مخفی روی آوردند. پاسداران هر شب به خانه‌مان حمله می‌کردند، خودش برایم تعریف می‌کرد که شما که به زندان رفتید، یکطرف فشاری که با زندانی شدن شما روی ما بود، یک طرف دیگر اذیت و آزاری بود که روی ما اعمال می‌شد، تنها یار و یاور ما در این ایام سختی فقط خانواده‌های مجاهدین و شهدا بودند و اینها فامیلهای واقعی ما هستند.
همواره در خانه ما باز بود و خانه پرازمهمان بود وقتی می‌گفتیم چرا آسایش نداریم وهمیشه باید مهمانداری بکنیم، پدر و هم مادرم می‌گفتند وقتی چیزی داری نباید از کسی دریغ کنی! مردمی که دستشان به دهانشان نمی‌رسد باید تا جایی که می‌توانی کمک‌کارشان باشی؛ و حضرت محمد و حضرت علی را مثال می‌آوردند.
پدرم خودش نیز همواره پولی را که پس‌انداز می‌کرد تا حد یک میلیون هم به کسانی‌ که مشکل داشتند می‌داد.
برای مقابله با پاسداران که شبها حمله می‌کردند خنجربزرگی تهیه کرده بود و در کناررختخوابش گذاشته بود و گفته بود با این خنجر می‌خواهم بتوانم پاسخ شان را بدهم. دورتا دوردیوارخانه‌مان با رنگ نوشته بودند: مرگ برمنافق. در کوچه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم عموماً پاسداران زندگی می‌کردند. به بچه‌های کوچه یاد داده بودندکه به پدرم توهین کنند،و گاه روی او آب دهان می‌انداختند.درچند مورد در کوچه‌ها پدرم را تنها گیرانداخته بودند و کتک زده بودند که وقتی به خانه برگشت کاملاً از دست رفته بود.مادرم به او گفت همه بچه‌هایم رفتند، تورا هم از دست بدهیم! و نگران بود. پدرم می‌گفت ما هیچ چیز نمی‌خواهیم!
چندین مورد مواد آتش‌زا به خانه انداختند که یک مورد شعله‌ور شد و خانه آتش گرفت. پدرم با خبرکردن آتش‌نشانی مانع ازگسترش آتش شد.همواره خانه تحت نظر پاسداران و جاسوسان رژیم بود و هر کاری انجام می‌دادیم روز بعد یا پدرم را به دادستانی احضار می‌کردند، یا اخطاریه می‌دادند که تو هم اگر مثل پسرانت ادامه بدهی به سرنوشت آنها دچار خواهی شد. او گفته بود که من وارث جدم هستم همان‌طورکه آنها همیشه تحت آزار و شکنجه قرار می‌گرفتند، ما نیز باید این مسیر را طی کنیم... .
 تکیه کلامش در هر رابطه‌ای صبر بود. می‌گفت ایوب پیامبر صبر کرد تا به نتیجه رسید... .. الآن می‌فهمم که خداوند چرا به ایوب می‌گفت باید صبر کرد، چون با صبر است که جنایات دشمن برای همگان روشن شده و بالاخره به آن چیزی که بایسته است دست پیدا می‌کنیم.
 با شهادت برادرم محمدعلی، که اولین شهید خانواده بود، دادستانی پدرم را احضار کرد. وقتی خبر را به او می‌گویند پدر به هم می‌ریزد. دژخیم وحدانی به او می‌گوید چرا ناراحت شدی؟ خوب اگر آدم خوبی بود به بهشت می‌رود! پدر به او می‌گوید تو با این کارت فقط علی را نکشتی بلکه هزاران نسل بعد از آن رانیز کشتی! و چون از آن محل خارج می‌شود در خیابان نقش زمین می‌شود. بعد، برای تحویلگیری به پزشکی قانونی می‌رود. وقتی کشوهای اجساد شهدا را دانه دانه باز می‌کندکه بتواند فرزند خودش را بیابد با دیدن اجساد شهدا، با پیکرهای کسانی که می‌شناخت و نمی‌شناخت مواجه می‌شود گریه امانش نمی‌دهد. نهایتاً به فرزندش می‌رسد می‌گوید: قرار نبود که من شاهد مرگ تو باشم. اما حالا من باید با دستم تو را کفن کنم این را کجا نوشته‌اند؟
 با آزادی حسن از زندان، من و حسن با هم قرار گذاشتیم که به منطقه بیاییم، بعد من و حسن گفتیم بعد از این همه سال درد و رنج پدر و مادر، خوب نیست که از خانه فرار کنیم. بهتر است تصمیممان را به آنها بگوییم. حسن سراغ پدرم رفت و گفت ما می‌خواهیم نزد بچه‌ها برویم. پدرم گفت اگر این بار دستگیر شوید برابر است با اعدام شما. من گفتم فکر می‌کنید الآن که آزاد شده‌ایم، آزاد هستیم؟ هرجا می‌رویم تحت تعقیب هستیم! پدر خودش دچار تردید شد و وسط حرفهایش گفت بهتر است بروید ولی برای مادرتان خیلی سنگین است و راضی نمی‌شود. بعد، خودش مادرم را صدا زد و گفت: اینها تصمیم گرفتند که به آن طرف بروند، تو چی می‌گویی. مادرم گریست و گفت: از روزی که اینها پا در این راه گذاشتند من برای خودم بریدم که خودشان راهشان را انتخاب کرده‌اند، من چی بگویم... بعد هر دو موافقت کردند.
 پدر به‌دلیل این‌که روحانی شناخته شده‌ای در شهرمان بود از همان ابتدا به‌عنوان امام جماعت مسجد جامع شهر در نمازهای صبح و ظهر و شب امامت می‌کرد. مسجد جامع مسجد بزرگ شهر قزوین می‌باشد که فقط روحانیان بزرگ اجازه امامت در آن را داشتند و یکی از آنها پدر بود.
 زمانهایی که پدر امام جماعت بود جمعیت زیادی میآمدند. اما رژیم او را به دادستانی احضار می‌کند و می‌گوید دیگر نمی‌توانی درمسجد نماز برگزار کنی. پدر می‌گوید شما نمی‌توانید چنین کاری بکنید، من از مردم طومار جمع می‌کنم. بعد، هنگام نماز این موضوع را به مردم می‌گوید. مردم یک طومار بلند بالا را امضا می‌کنند و رژیم مجبورمی‌شود تن به برگزاری نماز توسط پدرم بدهد.
 در سال 79 پدرم با روابط سازمان مجاهدین تماس می‌گیرد و می‌گوید کلی نیرو را می‌تواند به سازمان وصل کند.
 برادر کوچکم حسن برهانی زمانی که زندانی بود به‌دلیل علاقه‌اش به نقاشی و کارهای دستی در زندان یک کشتی بزرگ و قشنگ درست کرده بود و می‌خواست آن را به خارج زندان بفرستد. پاسداران مانع خروج آن کاردستی شدند. حسن برای این‌ که بتواند کشتی را خارج کند، آن را به محل کابین دیدار خانواده‌ها آورد و به صدای بلند گفت که من این کشتی را می‌خواهم خارج کنم ولی اینها نمی‌گذارند! همه‌ی خانواده‌ها معترض شدند و پاسداران مجبور شدند بپذیرند که آن کشتی خارج شود. کشتی تا مدتها نزد خانواده‌ی ما باقی مانده بود تا زمانی که مجاهد شهید حسن جباری (از شهدای قتل‌عام اشرف) خواسته بود از قزوین به اشرف بیاید. حسن جباری گفت پدر، کشتی حسن را به من داد و گفت تو هم، همنام حسن من هستی و این کشتی را به تو می‌دهم که راه حسن را ادامه دهی. جایت این‌جا نیست برو نزد آنها... .
پدردر دیماه 82 به اشرف آمد، رسیدن او همزمان بود با خروج ماشین انجمن نجاست رژیم، که خانواده‌های مزدور وزارت اطلاعات همراه آن آمده بودند. از پدر سؤال می‌شود که چرا سوار اتوبوس نمی‌شوید پدرم می‌گوید ما با آنها نیستیم وهیچ‌گاه نیز نخواهیم بود. بعد وارد قرارگاه می‌شود... .
طی مدتی که در اشرف بود، او را به مزار شهدا، مسجد و اماکن عمومی اشرف بردم، وقتی به مزار رفتیم قدم که می‌زد، انگار که هم شک داشت وهم دلش نمی‌خواست که این‌گونه باشد. قبر شهدا را که دانه به دانه چک می‌کرد انگار که دنبال گمشده‌ای است در حالی‌که گریه می‌کرد سؤال کرد مفید کجاست؟ گفتم شهید شد، مزارش در اسلام‌آباد در کرمانشاه است. همانجا که شهدای فروغ جاویدان هستند. گفت من آنجا رفتم و اگر‌چه مزاری آنجا نبود ولی در دشت آنجا که می‌دانم مزار همه‌ی شهداست فاتحه خواندم. وقتی گفتم که مفید شهید شده خیلی به هم ریخت انگار می‌خواست یک پسرش زنده باشد. همانجا در مزار ایستاد برای شهدا نماز خواند، به مسجد رفتیم، از مسجد اشرف خیلی خوشش آمد. از حوض مقابل مسجد وضو گرفت و وارد مسجد شد و اول سراغ عکس پرده‌ی کعبه که سمت چپ محراب مسجد نصب بود رفت. پرسید واقعی است؟ گفتم عکس آن است انشاء الله یک روزی واقعی آن هم به‌دست مجاهدین که لایقش هستند می‌رسد… در مسجد اشرف در محراب ایستاد نماز خواند و بقیه نیز پشت سرش نماز گذاشتند. بعد او را به ساختمان هشت‌پر که بمباران شده بود بردم و خرابیهای بمباران را نشان دادم. او را در اشرف چرخاندم و همه چیز را نشانش دادم گفت که شما سلاحهایتان را تحویل دادید چه‌ کار می‌کنید؟ یک کاری بکنید سلاح تهیه کنید. بعد او را به گردهمایی شیوخ شیعه در اشرف که در سالن ستاد برگزار شده بود، بردم. با دیدن آن صحنه گفت الآن فهمیدم که چرا این‌قدر بند سلاح نیستید، چون شما همانند پیامبران و امامان تنها سلاحتان ایمان است و کسی که سلاحش ایمان باشد، همه چیز را دارد، به همان نیز باید بچسبید و با این ایمان است که می‌توانید مردم را پشت سر خود داشته باشید، چون شما تنها کسانی هستید که دردمند مردم هستید و این‌گونه است که همین مردم در سختیها یار شما خواهند بود… همان‌جا با روحانیان شیعه که به جلسه آمده بودند، خیلی صحبت کرد.
آن ایام مصادف بود با قطع برق و کمبود سوخت. من به‌طور سهوی به هر اتاقی می‌رفتم چراغها را روشن می‌گذاشتم و او پشت سر من می‌آمد، خاموش می‌کرد. دیگر طاقت نیاورد و گفت انصاف نیست! اتاق خیلی سرد بود. توانستم یک بخاری نفتی تهیه کنم و اتاق را گرم کنم. بعد برای این‌که برخی نفرات به دیدارش می‌آمدند، یک اتاق دیگر را می‌خواستم شوفاژش را روشن کنم. اما پدر به هم ریخت و گفت من مشکلی ندارم و همان بخاری را که برای محل استراحت گذاشته‌ای به همین اتاق بیاور این‌جا گرم شود… در همان روزها، یک مراسم صبحگاه برای زلزله‌زدگان بم داشتیم، به او گفتم که به‌خاطر زلزله مراسم داریم. با این‌که هوا خیلی سرد بود و او نیز مشکل داشت، اما خواست که بیاید، وقتی آمد، همه سراغش آمدند انتظارش را نداشت.

به او گفتم که اگر می‌خواهد، بماند، گفت که خودش خیلی تمایل دارد. تا هرچقدر که ما بخواهیم می‌ماند... ولی کسانی که همراهش آمده بودند، شغل دولتی داشتند و مرخصی گرفته بودند مجبور بودند که برگردند، پدرم هم ناچار شد همراه آنها برگردد. در برگشت وقتی سوار ماشین شد مرا در آغوش گرفت و خیلی گریه کرد و گفت خدا به همراهتان باشد

۱۳۹۴ مرداد ۲۴, شنبه

ایران - مجاهد خلق اشرفی مهین لطیف از قتل عام سال 1367 میگوید



اشرفی مجاهد خلق مهین لطیف از زندانیان سیاسی سال 60 که شرح شهادت برادرش را که در قتل عام سال1367 شهید شده است که درسمیناری که اشرف برگزار شد دراین باره توضیح میدهد:
من مهین لطیف، خواهر مجاهد شهید علی‌اکبر لطیف که در قتل‌عام‌ های سال‌67 به‌شهادت رسید هستم، اوایل مرداد سال67 بود که ملاقاتها قطع شد و دیگه به مراجعات خانواده‌ها هم پاسخی نمی‌دادند.
دو سه ماه بعد ما دیگه خبری نداشتیم از بچه‌ها و بعد رژیم شروع کرد سری به سری به خانواده‌ها اطلاع می‌داد و قتل‌عام‌ها را اینطوری با اسامی مشخص هر هفته اطلاع می‌داد به خانواده‌ها. اطلاع دادنش هم در واقع باز یک نوع شکنجه و عذاب روحی و روانی به خانواده‌ها بود. پنجشنبه شب‌ها به یکسری خانواده‌ها مراجعه می‌کردند و اطلاع می‌دادند که بیایند به کمیته‌های دورافتاده و خارج از شهر. بعد اونها که مراجعه می‌کردند بهشون خبر شهادت فرزندانشان را می‌دادند.
به خانواده ‌ما هم مراجعه کردند دو تا پاسدار آمدند در خانه‌ مون و گفتند فردا برویم به کمیته خاوران مراجعه کنیم!؟ روز بعد به کمیته‌ خاوران مراجعه کردیم و اونجا ساعت‌بندی کرده بودند که خانواده‌ها با هم مواجه نشوند‌. اونجا تجمع نشه‌. برای همین ساعت به ساعت مشخص کرده بودند‌. فقط هم یک نفر را می‌گذاشتند بره داخل کمیته که از ما پدرم رفت‌. اونجا بهش اطلاع دادند و ساک اکبر شهید را بهش تحویل دادند‌. من بیرون از کمیته توی ماشین منتظر پدرم بودم بعد از یکساعتی که پدرم از داخل کمیته بیرون آمد بنظرم می‌آمد که به‌اندازه چندین سال شکسته شده! آمد بیرون و بدون این‌که حرفی بزنه آمد سوار ماشین شد و حرکت کردیم هیچی نمی‌گفت با این‌که بغض کرده بود و خیلی ناراحت بود هیچی نمی‌گفت شاید می‌ترسید که نتونه خودش را کنترل کنه... توی خونه هم وقتی رسیدیم خانواده را جمع کردیم و ساک اکبر شهید را باز کردیم که تویش یک دست لباس بود و یکسری وسایل اولیه و ساعتش که دقیقاً روی تاریخ 17مرداد از کار افتاده بود و ما این‌طور فرض گرفتیم که روز 17مرداد به‌شهادت رسیده.
ادامه ....

۱۳۹۴ مرداد ۱۸, یکشنبه

ایران - مصاحبه تلویزیون العربیه با مجاهد خلق مصطفی نادری

مصطفی نادری
تلویزیون العربیه  مصاحبه ای از مجاهد خلق مصطفی نادری که بمدت 11سال را در سیاهچالهای رژیم آخوندی بسر برده را پخش کرد که مصطفی نادری در آن از شرایط زندان و شکنجه ها میگوید:
تلویزیون العربیه در ادامه سلسله گزارشهای خود از نقض حقوق‌بشر و جنایات رژیم آخوندی در ایران، بخشی را به گزارش زندانی سیاسی مجاهد خلق مصطفی نادری، که از سال 1360تاسال 1371 در شکنجه‌گاههای رژیم بسربرده اختصاص داد. 
فصلی در جهنم از سلسله گزارشهای تلویزیون العربیه، به روایت مجاهد خلق مصطفی نادری زندانی سیاسی در شکنجه‌گاههای رژیم از سال 1360تاسال 1371،
العربیه تقدیم می‌کند.
فصلی در جهنم: به روایت مصطفی نادری قسمت اول: دستگیری
مصطفی نادری: من مصطفی نادری در سال 60 دستگیر شدم در پیچ شمیران، تهران، قبل از دستگیری من دانش‌آموز سال آخر دبیرستان بودم و در آنجا و قبل از دستگیری فروش نشریه مجاهدین می‌کردم، بعد از کمیته مشترک من را منتقل کردند به زندان اوین که وارد زندان اوین شدم، درختی آنجا بود که چند تا درخت بود که با آن نفرات را دار زده بودند، که به من نشون دادند و با چشم‌بند بردند آنجا، گفتند چشم‌بند را یک‌مقدار بزن بالا، زدم بالا دیدم چند نفر رو دار زدند، گفت میدونی این‌جا کجاست، گفتم نه، گفت: این‌جا زندان اوین است فقط عمودی می‌آیی، افقی خارج می‌شوی، که بیشتر رعب و وحشت ایجاد کنند، بعد من را بردند توی دادستانی اوین آنجا مملو از جمعیت بود همه چشم‌بند زده، کناره‌های راهرو آنجا نشسته بودند و منتظر بازجویی بودند که چون من چشم‌بند داشتم و نمی‌دیدم ولی می‌شنیدم صدای کابل و داد و فریاد و شکنجه خیلی زیاد بود، که دو روز من چشم‌بند زده آنجا نشستم، من رو بلند کردند بردند باز جویی، که شروع کردند به زدن، زدن یک جوری بود که یک تخت پایه کوتاه بود که من را دمرو خواباندند روش، این دستم را با سیم بستند به یکطرف تخت، دست دیگرم را به طرف دیگر، پاهایم رو از پشت آوردند بالا، شروع کردند به کابل زدن، در حدود 60-70 کابل که خوردم دیگر بی‌حس شده بود پاهایم، که بعد تاول زده بود تاولهای چرکین که خون مردگی بود که من را بلند کردند گوشه اتاق گفتند قدم بزن تا ورم پایم بخوابد که بتوانند دوباره بزنند، گفتم برای چی من را گرفتید، گفتند نیاز نداریم ما همه چیز رو میدونیم فقط الآن باید کابل بخوری،....

۱۳۹۴ مرداد ۱۴, چهارشنبه

ایران - شاهد قتل عام از اعدامهای سال 1367 میگوید

مجاهد خلق حسن ظریف

زندانیان سیاسی که در سال 1367 در زندانهای مختلف بودند از قتل عام زندانیان میگویند ومجاهد خلق اشرفی حسن ظریف یکی ازهمان شاهدان است که از وقایعی که در سال 1367 گذشته میگوید :
امروز به‌مناسبت بیستمین سالگرد قتل‌عام زندانیان سیاسی به همراه تعداد دیگری از برادرانم که در آن مقطع از نزدیک این واقعه رو مشاهده کردیم اومدیم این‌جا گواهی بدیم برای ثبت در سینه‌ی تاریخ، هر چند که به‌علت ضیق‌ وقت نمی‌شه بسیاری از فاکتها رو آورد، فقط نمونه‌های کوچکی رو که بعضاً شاهدش بودیم. خود من در اون مقطع که تیرماه سال 67بود با چند نفر از بچه‌ها که تازه از انفرادی آمده بودیم، به‌صورت قرنطینه در اتاق 95‌سالن 6‌ بودیم.
ازطریق مورس با سلولهای کناری تماس می‌گرفتم تا خبرهای داخل و بیرون زندان رو بگیریم. حدود ده نفر بودیم. اما روز 28 تیر ماه، یعنی درست روز بعد از پذیرش آتش‌بس توسط خمینی یعنی همون جام زهری رو که خورد، دیدیم که یکروز پاسدار اسماعیلی، جلاد شناخته شدی بند اومد ما رو با عجله ازآموزشگاه به انفرادی بردند. هنوزهیچ‌کس نمی‌دانست هدف چیه؟ و چرا این‌قدرباعجله و سرعت این جابجایی ‌ها انجام می‌شه.. چرا؟ چون در جای ‌جای زندان، در مسیر دیدیم که تحرکاتی غیرمعمول شروع شده. فردا صبحش از طریق مورس فهمیدم که بقیه بندهای بند عمومی سالن شش رو هم آورده‌اند.
از طریق مورس فهمیدم که از بندهای عمومی 325 هم در دسته‌های سی، چهل نفره دارند به انفرادی می‌آرند بعضی‌ها رو به انفرادیهای 209 بعضی‌ها روبه انفرادی موسوم به آسایشگاه! 
در تماس‌ هایی که می‌گرفتم ازطریق مورس دیدم که اکثریت بندها رو خالی کرده‌اند و به دو انفرادی 209 و همین آسایشگاه آوردند. می‌خواستیم بدونیم چه خبر شده؟ با سلولهای پایینی که تماس گرفتم درطبقه دوم چند تا از دوستانم که اونجا خودشون با اسم مستعارصدا می‌کردند می‌گفتند سعید هستم محمود هستم کاوه هستم. بچه‌هایی بودند دوبار دستگیری. حدود هشتاد نفر بودند که اونها رو هم آورده بودند طبقه دوم انفرادی.می‌گفتند که ما هم نمی‌دونیم ولی شایعات زیادیه. میگن که چیزی به اسم هیأت عفو اومده. صحبت از کمیسیونه.

ادامه ....

۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

ایران -10مرداد سالروز حماسه مجاهد خلق و پایداری تا به آخر

سیاوش سیفی 
روز 10 مرداد یکی از روزهای حماسه ای در تاریخ مقاومت ایران است چرا که در این روز دهها مجاهد خلق با خلق حماسه های شگفتی از پایداری بهر قیمت فقط پیکرهای بیجان خود را برای پاسداران شب باقی گذاشتند و حسرت دستگیری یک مجاهد خلق را برای مزدوران تا دندان مسلح خمینی بدلشان گذاشتند.
۱۰مرداد۱۳۶۱، همچون ۱۲ اردیبهشت ۶۱، یکی از روزهای فراموشی‌ناپذیر مقاومت ایران در رویارویی با دشمن ضدبشری است
دهم مرداد، یادآور حماسه درخشان نبرد و مقاومت ده‌ها تن از قهرمانان مجاهد خلق درنقاط مختلف تهران است. حماسه‌یی که در آن دیگربار، صلابت و جنگ‌آوری و عزم آهنین عنصر موحد مجاهد خلق برای مقاومت و نبرد بی‌امان در برابر دیکتاتوری ضدبشری به‌اثبات رسید. در رأس این شهیدان پاکباز و دلاور، مجاهد قهرمان فرمانده سیاوش سیفی قرار داشت که با رشادت، فرماندهی عملیات را در صحنه نبرد به‌عهده داشت و پس‌از نبردی دلیرانه، خود نیز همچون دیگر یارانش دامن محبت به‌خون رنگین کرد 
صبح دهم مرداد سال ۱۳۶۱ حلقه‌های محاصره‌پاسداران و کمیته‌چی‌های خمینی، بر گرداگرد چندین پایگاه مجاهدین در نقاط مختلف تهران تکمیل شد.
دوسال بعد ازانقلابی که مجاهدین خود راهگشای آن بودند، مردم با تعجب می‌دیدند که خمینی نیروهای مسلحش را برای کشتن فرزندان مجاهد خلق وراهگشایان انقلاب، گسیل کرده است. آن‌روز صبح، تعداد کثیری ازمزدوران تادندان‌مسلح خمینی، آخرین دستورات را برای کشتار مجاهدین از مراکز رژیم و ازآخوندهایی که درمراکزسپاه پاسداران برای ارتکاب این جنایت نقشه می‌کشیدند، دریافت کردند. رژیم البته پس ازرویارویی با مجاهدین در ۱۹بهمن ۶۰ و ۱۲ اردیبهشت سال ۶۱،تجربه‌یی اندوخته بود که باید در تهاجمات خود به‌پایگاههای مجاهدین از سلاحهای نیمه‌سنگین استفاده کند، تا امکان مقاومت از سوی مجاهدان را به‌ حداقل برساند. به‌همین‌جهت، روز۱۰مرداد، لحظاتی پس ازآخرین دستورات، تهاجم سنگین دشمن شروع شد، صدای انفجار و شلیک گلوله‌ها، سکوت صبحگاهی را شکست و شلیک رگبار‌های مزدوران خمینی علیه مجاهدین آغاز شد. آخوندهای حاکم بازهم خود را آماده کرده بودند تا یک‌بار دیگر افسانه نابودی مجاهدین و تمام‌شدن آنان را در سراسر ایران، با بوق و کرنا اعلام کنند. اما گویی آنان بیشتر می‌خواستند با این افسانه، ‌خود را تسلا بدهند. چرا‌که در آن سوی جبهه، یعنی در مراکز محاصره‌شده، مجاهدان قهرمان اعم از زن و مرد، همچنان که در حماسه‌های ۱۹بهمن، و دوازدهم اردیبهشت هم اثبات کرده بودند، بنای کاررا بر نبرد تا آخرین قطره خون، وایستادگی و تسلیم‌ناپذیری تا آخرین نفس گذاشته بودند.و به‌این‌ترتیب، یک حماسه دیگر از پایداری فرزندان مجاهد ایران‌زمین در راه آزادی در صفحات تاریخ میهنشان به‌ثبت رسید.